X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بارها آمده ام چیزی بنویسم

هر بار، هزار فکر و خیال و اما و شاید،

هزار مصلحت اندیشی و خوشبینی به آینده

هزار بد بیاری و غم گذشته

نگذاشته است.

جمعه 16 مرداد‌ماه سال 1394ساعت 12:30 ب.ظ | توسط جمال الدین کاظمی| 12 نظر|

ملت دیگر کار ندارند که توافق هسته ای به چه اندازه به ضرر مملکت تمام می شود و چه اندازه به نفع؛ چه از دست می رود و چه عاید می گردد؛ همه منتظر اند که فقط توافق بشود. گویی پس از توافق چه آبادانی و رونقی قرار است حاصل شود که ارزش آنچه از دست می رود را دارد!

ملتی که در حفظ عزت و آبرو و منافع خود نکوشد، کم کم اسیر و بنده و فقیر خواهد شد و این خوشبینانه ترین اتفاق است چرا که تاریخ پر است از سرنوشت مللی که بر اثر اعتماد به دشمن خود، به یکباره معدوم شدند و اساس این عالم بر آن است که نه هیچ چیز را به دعا و ندبه و گریه و زاری می توان به دست آورد و نه می توان حفظ کرد. عزت و جلال از دست رفته ی هیچ ملتی به افسوس خوردنی باز نمی گردد. و هیچ چیز در این عالم برای ملتی بهتر و برتر از عزت او نیست.

وطن پرستی، آنطور که برخی در آب و خاک و کوروش و منشور و آتش بازی و حتی نوروز و .... خلاصه اش می کنند راهی به سعادت و بزرگی و عزت یک قوم نمی برد. اگرچه عزت و افتخار به قدمت و تاریخ پر از عظمت و شکوه نیز هست اما معیار، وضع فعلی آن است. و ملتی می تواند دم از عزت بزند که از بندگی و سرافکندگی و بی مایگی در عالم بهراسد.

و عزتمند بودن و بزرگ بودن افراد در ذات آنان است چرا که آن کسی که درد خویش را به روی هر کس و ناکسی عیان می کند، همانست که با خفت و خواری در جستجوی درمان آن است.

شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1394ساعت 02:02 ق.ظ | توسط جمال الدین کاظمی| 2 نظر|

چنین کز بازگشت نوبهاران شد جوان، عالم

چه می‌شد گر بهار عمر ما هم باز می‌آمد؟!

یه مقداری دیر شده برای از سال نو نوشتن! اما مهم نیست. شوخی های روزگار ناسازگار اینقدر زیاد شده که دیگه وقتی جدی هم میشه، باورش نمی کنم. سال 93 سال خنثایی بود! درسته که یه مقدار بدشانسی آوردم و اون چیزی که میخواستم نشد، ولی نمی تونم بگم بد بود. از طرفی خوب هم نبود که بهش بنازم. به معنای واقعی کلمه خنثی بود. خدا رو صد هزار مرتبه شکر که مثل 92 نبود. امان از 92!؛ جانانِ من، اندوه 92 کُشت ما را ...

شب تحویل سال، بیدار بودم، نیم ساعت مونده بود به تحویل سال، با خودم فکر کردم «که چی؟» [این خیلی سوال کلیدی و کار راه اندازیه!] بعد به این نتیجه رسیدم که قرار نیست اتفاق خاصی بیفته؛ در نتیجه خوابیدم.

پدر بزرگم، شیخ حسن کاظمی (علیه الرحمة) هیچ سالی، نوروز رو عید نمی گرفت. بنا به طبع و شرایط و محیطی که رشد و زندگی کرده بود، فقط غدیر رو عید می گرفت. بچه تر (!) که بودم همیشه برام سوال بود که آقاجان چرا نوروز عیدی نمیده و خونه اش حال و هوای عید نداره! حالا که فکر می کنم، می بینم چه طبع و سلیقه ی خوبی داشته. ولی عید غدیرها رو عید می گرفت ها!. از ساعت 7 صبح عید غدیر همه ی فامیل میرفتیم خونه اش تا خیلی بعدتر از اذان مغرب. هنوز اون هزار تومنی نو و تا نخورده ای که پاکتشو از توی جیب قباش در میاورد و بعد از دیده بوسی، بهم می داد یادمه. اون زمان هزار تومن خیلی بود. مث یه تراول پنجاه هزار تومنیِ الان، آدمو سر حال میاورد. نو و تا نخورده هم که بود و اون زمان اسکناس نو با کلی سفارش از بانک و اینا پیدا می شد و خلاصه به قیمت امروز، ارزشش واسه من اندازه 100 هزار تومن بود. آقامم [حضرت پدرم] بعد از اینکه مطمئن می شد همه از آقاجان عیدی گرفتن، پاکت پونصدی های نو رو دستش می گرفت و به همه عیدی میداد. تنها ضدحالش این بود که به من از همه آخرتر میداد. آقا جانم که روحش ان شاءالله با مولای غدیر محشور بشه، از اون دسته آدما بود که ساعت فوتش رو میدونست. حیف که من خیلی بچه تر بودم و درست درکش نکردم. الان که دارم ازش میگم، اون صورت نورانی، با اون ریش های نرم و سفید و شونه کرده اش، به همراه اون چشم های آبی و مهربونش، توی خاطرم مجسم شده. روحش شاد.


ای خدای آدم شناس، ای شُمای مهربون! این 365 روزهایی که گذشت، ازتون دور تر شدم. شما هم کم نذاشتین و حالمون رو گرفتین. من که پا در گِلم، لطفا شما پیش ما بیا

نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام

از حق گذشته ایم و به باطل نمی رسیم

برچسب‌ها: نوروز، آقاجان
یکشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1394ساعت 06:19 ب.ظ | توسط جمال الدین کاظمی| 3 نظر|

کویر! این عظمت بیکرانه مرموزی که، نومید و خاموش، خود را، به تسلیم، پهن بر خاک افکنده است. خشک بی آبی و آبادی یی، بی قله ی مغرور بلندی، بی زمزمه ی شاد جویباری، ترانه عاشقانه چشمه ساری، باغی، گلی، بلبلی، منظری، مرتعی، راهی، سفری، منزلی، مقصدی، رفتار مستانه رودی، آغوش منتظر دریایی، ابری، برق خنده آذرخشی، درد گریه تندری... هیچ! آرام، سوخته، غمگین، مأیوس؛ منزل غول و جن و ارواح خبیث و گرگان آدمیخوار! زادگاه خیال و افسون و افسانه؛ سرزمین نه آب، سراب؛ ساکت، نه از آرامی، از هراس؛ با هوای آتشناک بی رحمش که مغز را در کاسه سر به جوش می آورد و زمین تافته اش که گیاه نیز از «روییدن» و «سر از خاک برآوردن» می هراسد؛ و مردمش، پوست بر استخوان؛ سوخته، با چهره هایی بریان و پیشانی هایی چین خورده! که نگاه کردن در کویر دشوار است. چشمها را با دست سایه میکنند تا کویر نبیند. نبیند که میبینند، نداند که میدانند! گاه طوفانی برمی خیزد و خاک بر افلاک میفشاند و آسمان را تیره میدارد و روستاها را بر می آشوبد و چون فروکش میکند، از پس آن، باز چهره کویر! همچنان که بود.
اما آنچه در کویر زیبا میروید، خیال است! این تنها درختی است که در کویر خوب زندگی میکند، میبالد و گل می افشاند و گلهای خیال! گلهایی همچون قاصدک، آبی و سبز کبود عسلی... هر یک به رنگ آفریدگارش، به رنگ انسان خیال پرداز و نیز برنگ آنچه قاصدک بسویش پر میکشد، برویش می نشیند...، خیال، این تنها پرنده نامریی که، آزاد و رها، همه جا در کویر جولان دارد. سایه پروازش تنها سایه ای است که بر کویر می افتد و صدای سایش بالهایش تنها سخنی است که سکوت ابدی کویر را نشان میدهد و آنرا ساکتتر مینماید؛ آری، این سکوت مرموز و هراس آمیز کویر است که در سایش بالهای این پرنده شاعر سخن میگوید.

شب کویر! این موجود زیبا و آسمانی که مردم شهر نمیشناسند. آنچه میشناسند شب دیگری است، شبی است که از بامداد آغاز میشود. شب کویر به وصف نمی آید. آرامش شب که بی درنگ با غروب فرا میرسد ـ آرامشی که در شهر از نیمه شب، در هم ریخته و شکسته، می آید و پریشان و ناپایدار ـ روز زشت و بیرحم و گدازان و خفه کویر می میرد و نسیم سرد و دل انگیز غروب آغاز شب را خبر می دهد.*



چشمانت را ببند و بوی باران را استشمام کن. همه ی این هوای بارانی را با خودخواهی از آنِ خودت بدان!. خودت را ببر میان کوه های سرسبز شمالی ایران. آنجا که از میان درختان سربه آسمان کشیده اش، آسمانی دیده نمی شد و تو غرق خیالاتت می نشستی و فکر می کردی و خیالات خفته ات را بیدار می کردی. از این باران کمک بگیر و برای لحظه ای -فقط لحظه ای- از میان این کویر خودت را میان دره ی روبروی آن روستای باصفای شمالی تصور کن. صدای رودخانه را می شنوی؟


*: قسمتی از کتاب «کویر» دکتر شریعتی

برچسب‌ها: کویر، خیال
سه‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1393ساعت 06:30 ب.ظ | توسط جمال الدین کاظمی| 4 نظر|

به چالش کشیده شدم!

به چالش کشیده شده اید تابحال؟ به چالش کشیدنتان تا حالا؟ می دانید تا بحال چند بار آمده ام چیزی بنویسم که کمی خارج از احوالات باشد؟ می دانید خودم هم نمیدانم این را؟ می دانید چقدر دلم میخواسته و میخواهد در حد وسع این وبلاگ و بضاعت خودم چیزی بنویسم در جواب فلان موجود دوم خردادی؟ یا نقد صحبت های آن روحانی و طلبه ی ارزشی!؟ یا در مورد رابطه با غرب! یا انرژی هسته ای! یا نامه ی آقا به جوانان غربی! یا اصلا سبک زندگی؛ از همه ی چیزهایی که فهمیده ام و سوالاتی که دارم! یا همین فضای مجازی! یا حتی تاریخ 2500 ساله ی شاهنشاهی!! یا پرزیدنت روحانی! یا شاید باورتان نشود، احمدی نژاد! یا، یا، یا .... !

اما هر بار که آمدم و بنویسم؛ و یا نوشتم و پاک کردم؛ با این سوال چالشی عظیم روبرو شدم: «که چی؟!!»

حکم جنگ آمد تصور کن که سربازی نشسته

غیرتش باقی ست اما اعتقادش را ندارد

من زاده ی اسفندم. با همه ی ویژگی های خُلقی و روحی متولد اسفند. غرق در عالم دیگری که اینجا نیست. درگیر حال و هوای روزگار قدیمی که دیگر اثری از آن برجا نمانده؛ و من فقط خوانده امَش! آشفته ی رویای مخلوق عجیبی به نام «تو»!

و حالا ماه اسفند است. و من دوست دارم از «تو» بنویسم. اما ...

اینجا برای از «تو» نوشتن هوا کم است

دنیا برای از «تو» نوشتن مرا کم است




پ.ن: بعد از چهارده ماه موزیک وبلاگ را تغییر دادم. گوش کنید.

برچسب‌ها: تو
دوشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1393ساعت 06:27 ب.ظ | توسط جمال الدین کاظمی| 2 نظر|

1 2 3 4 5 ... 17 >>