هوای بی تو پریدن نداشتم، آری

بهانه بود همیشه، شکسته بالیِ من

من، خاطرات روزها، خوب به یادم می ماند. و در سررسیدش، بسته به درجه ی اهمیت ماجرا، در ذهنم مرور می شود آنچه در هفته ی گذشته، یا ماه و ماه های گذشته، یا سالیان گذشته بر من رفته است. مثلا هفته پیش این ساعت ها، اگرچه داشتم روبروی حرم، از نازنینی که چند ساعتی را با او گذرانده بودم خداحافظی می کردم، و همان موقع از اینکه ساعت ها زود گذشته بود و دوست نداشتم نعمت حضورش را به این راحتی از دست بدهم، ناراحت بودم، اما اکنون که خاطره ی بودنش، از ذهنم مرور می شود، هم حسرت نبودنش را دارم، هم حس شعف از با او بودن را.

یارِ این طایفه ی خانه بر انداز مباش

از تو حیف است، بدین طایفه دَم‌ساز مباش


جمعه 26 مرداد‌ماه سال 1397ساعت 08:08 ب.ظ | توسط جمال الدین کاظمی| 1 نظر|

گناهانم را دوست دارم!
بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده‌ام
می‌دانی چرا؟! 
آنها واقعی‌ترین انتخاب‌های من هستند!
سید علی صالحی
و تو، گناهِ زیبای منی؛ گناهِ جذاب و خاص و بی نظیر منی؛ گناهِ روزهای جوانی و شب های تنهاییِ منی. گناهِ پر از انرژی و نشاط و شادابی و شوری، که مرا، این منِ بی جان و خسته را، این منِ ساکن و فرسوده و وابسته را، از تمام آزارهای روزگار ناسازگار فراموشی داد و رساند به مطلقِ حیات، به محضِ زندگی، به رغبتِ بقا!
روزها، مفهوم دیگری پیدا کرده اند برای منی که روزهایم ناخودآگاه با یاد تو آغاز می شود. مناسبت ها، حال و هوای دیگری دارند حالا. مخلوطی ممزوج از تخیلات و خاطرات است لحظه های من. اینک اما ،آه!؛ ای شبِ سنگین دلِ نامرد ...

اگر ماه بودم به هر جا که بودم
سراغ تو را از خدا می‌گرفتم
و گر سنگ بودم به هر جا که بودی
سر ره‌گذار تو جا می‌گرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می‌نشستی
و گر سنگ بودی به هر جا که بودم
مرا می‌شکستی،
مرا می‌شکستی...
فریدون مشیری

جمعه 12 مرداد‌ماه سال 1397ساعت 01:27 ق.ظ | توسط جمال الدین کاظمی| 2 نظر|

بهترین سالهای زندگیت، چه‌کار کردی؟

به انتظار بهترین سالهای زندگیم نشستم!

آدم گاهی برای اتفاق های زندگی اش، هزار جور اما و اگر و شاید و کاش و کاشکی می آورد. با خودش می گوید اگر فلان کار را نکرده بودم و فلان حرف را نزده بودم، یا اگر الان کاری را بکنم، یا نکنم، زندگی ام فرق می کرد یا می کند! گاهی برای تسکین خودش، همه ی عواقب و اشکالات و مشکلات را ردیف می کند، تا به خودِ رنجورش بفهماند که بهتر شد که نشد، که بهتر شد که گذشت، که بهتر شد که رفت، که بهتر شد که نیامد! .... اما ته دلش، در اعماق خسته ی دلش، در تنگناهای فرتوت دلش، مدام زمزمه می کند که کاش شده بود، کاش نمی گذشت، کاش نمی رفت، کاش می آمد! ...

ارتش‌های جهان

برای دزدیدن من

با هم رقابت می‌کنند

از وقتی فهمیده‌اند 

بوسه‌هایم 

از هزار فرسنگی

درست روی لب‌های تو

فرود می‌آیند.

هنوز نفهمیده‌اند

راز این دقت

در لب‌های توست!

خودت را پنهان کن


 افشین یداللهی

سه‌شنبه 19 تیر‌ماه سال 1397ساعت 03:58 ب.ظ | توسط جمال الدین کاظمی| 3 نظر|

خیال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود

که دل زدیم به دریای بی‌خیالی‌ها ...

ماجراها تمام نمی شوند. ماجراها نیمه شب، با همه ی آنچه در پس ذهن تو برایت باقی گذاشته اند، به تو هجوم می آورند!

سال پیش، همین ایام، جهانم دگرگون از اتفاقی عجیب بود. امیدی همه زندگی ام را فرا گرفت. دنیایم عوض شد. حال و هوایم تغییر کرد. مرا چنان متحول کرد که احساس می کردم دنیا روی خوشش را نشانم داده!!

سال 96 از این حیث، سال خوبی بود. بود و بود و بود تا زمستانش. بهمن اش. روزهای سرد بهمن اش. مات و مبهوت از گردش روزگار شدم. نفهمیدم چه شد.

آری، همه باخت بود سرتاسر عمر

دستی که به گیسوی تو بردم، بردم

پنج‌شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1397ساعت 11:30 ب.ظ | توسط جمال الدین کاظمی| 1 نظر|

جای آدم در چه شب هایی خالی‌ست؛

در کجاهای دور دستِ این جهان ...

روزهایی که گذشت، همین دو سه روز قبل از امروز، سفری بودم متفاوت تر از تمام سفرهای عمرم. روزهایی بود که زیبایی زیستن و زندگی کردن را بیش از گذشته به رُخم کشید. ساعاتی بود که بیش از قبل متوجهم کرد که زندگی چقدر می تواند زیبا باشد و چقدر من از آن زیبایی ها دور بودم و دور بودم و دور بودم.

برای من که درگیر عادات روزمره ی خودم بودم و دنیا را جز به سختی و شقاوت و پستی نمی شناختم، چنان شب و روز زیبایی رقم خورد که دستِ طبیب سوخت چو دستِ مرا گرفت ... دیشب، تبِ فراقِ من از حد گذشته بود

حالا برای من خاطره ای مانده و چند عکس بی نظیر از آن روزهای بی نظیرتر ...

خوشم که عمر گران مایه را تباه نکردم

به جز شراب نخوردم، به جز گناه نکردم


برچسب‌ها: سفر
یکشنبه 28 آبان‌ماه سال 1396ساعت 01:24 ب.ظ | توسط جمال الدین کاظمی| 4 نظر|

1 2 3 4 5 ... 18 >>