X
تبلیغات
زولا

دفتر خاطرات که نداریم [اینجا نوک مداد شکست] یک عدد سررسید داریم از سال 1378 یعنی 12 سال پیش! (همان سالی که 18 تیرش کوی دانشگاه شلوغ شد و پس از آن آقا فرمود اگر عکس مرا پاره کردند شما نباید کاری بکنید و مردم گریه میکردند) اشعار و جملات قشنگی که گیرمان می آمد را به انضمام تعدادی برچسب مذهبی، چسبانده بودیم تنگش. گاهی هم شعری از خودمان را مکتوب میکردیم باشد برای آیندگان! هنوز هم اگر شعری ردیف و قافیه کنیم، صفحاتش را با مداد، سیاه می کنیم.

از تقریبا پارسال بود که تصمیم گرفتیم برخی خاطراتمان را درش بنویسیم و خب نوشتیم. داشتیم ورقش میزدیم، خاطره ای را دیدیم و شعری که دو سه بیتش را میگذاریم. به وزن و قالبش ایراد نگیرید که ما شاعر نئیم!


... عمریست در طلب جام و باده ام

عمریست دیده ام به خود این روزهای سخت

محبوب و همنشین همه  روزهای خوب

آرامش قشنگ همه روزهای سخت

زیباترین بهانه ی شبهای سوت و کور

تنهاترین پرنده ی رویا، همای بخت ... الخ


شعرمان را دوست داریم خودمان. گفتیم این اولین یادداشت بعد از بسم الله را با آن شروع کنیم. 


پ.ن: جای سررسیدمان امن است، خیالتان راحت!

یکشنبه 11 دی‌ماه سال 1390ساعت 10:42 ب.ظ | توسط جمال الدین کاظمی| 5 نظر|