امروز، یکی آمده بود اینجا! محل کارم را می گویم؛ دفترم آمده بود. داشت برنامه ریزی می کرد برایش!! برای فعالیت هایش، برای مکانش، برای اعضایش!!. جالب تر آنکه مرا نادیده گرفته بود در آن میان. مرا جزئی حساب کرده بود در میان محاسباتش.

هنوز هم که ساعات زیادی از آن دیدار می گذرد، فکرش رهایم نمی کند. چه رویی داشت آن بنده ی خدا!! حقیقتا با کدامین پشتوانه و استدلالی داشت مرا کنار می گذاشت و خودش و تیم راهبردی اش(!) را بر سر کار می آورد؟! وا عجبا.

امروز بیش از هر زمان دیگری احساس کردم که هیچکسی برایم نمانده! هیچکس دیگر نیست که بشود به حرفش، به قولش و به حضورش دل خوش کرد. علی أی نحوٍ، نتیجه اش به قطعیت این شد برایم که راه نرفته را که سرشار از آرزوها و آرمان ها و اعتقادات است، باید پیاده و تنها گز کرد.

امروز، بیش از هر زمان دیگری، جای خالی «پیاله» را حس کردم. فعلا می خواهم بنویسم. خدای عزّ و جلّ اگر بخواهد. و امید این دارم که هدایتم کند و مرا به خودم وا نگذارد.

البته در این مدت تعطیلی، خیلی چیزها تغییر کرده و قرار نیست و نمی شود که بحالت گذشته اش برگردد. ما، زخم خورده ایم برادر. ملول از این دنیای دون و بوقلمونی هستم که در یک پیچ عظیم تاریخی است.


پ.ن1: به همت جشنواره ی فیلم فجر و آن فیلم تنهای تنهای تنها، که البته ندیدمش و فقط تعریفش را شنیده ام، عنوان مرتبطی پیدا شد برای این یادداشت.

پ.ن2: سی و چهارمین سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ایران را به عنوان یک دهه شصتی تبریک می گویم و گرامی می دارم.

شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1391ساعت 04:43 ب.ظ | توسط جمال الدین کاظمی| 7 نظر|