X
تبلیغات
رایتل

آقا اسماعیل تا نگام کرد، بعد از یه احوالپرسی و چه خبر و این حرفا، همینجور که میخندید، گفت شبیه داعشی ها شدی!. یه لحظه بهم برخورد ولی بعدش زدم زیر خنده. راستش توقع نداشتم، یعنی فکر نمی کردم قیافه ام اونطوری شده باشه، ولی مثکه شده بود. بهش گفتم: خیلیا بهم گفتن بوی شهادت میدی، ولی مثکه روشون نمیشده بگن شبیه داعشی هایی!؛ گفت: آره روشون نمیشده؛ و میخندید.

آقا اسماعیل از اوناست که وقتی باهاش میشینی و حرف میزنی، خسته که نمیشی، هیچ، سر حال تر هم میشی. از اونا که هرکسی اگه حتا یه برخورد کوچیک هم باهاش داشته باشه، بعدش در توصیفش میگه: سیدِ با صفا و با خدا. از اونا که من دوست داشتم مِثِش باشم. از اون مهندسای مومن و مذهبی و انقلابی و هنرمند و فرهنگی. 

آقا اسماعیل اگرچه محبت داشت و گفت «با هم رفیقیم» اما واقعیتش حق استادی به گردنم داره. توی زمینه های هنری، واقعا چیزی ازش یاد گرفتم. دید هنری آقا اسماعیل یه طور خاص و قشنگیه. ظریف و با مفهوم.

آقا اسماعیل رو اون روز اتفاقی توی خیابون دیدمش. نزدیک خونه اش. نزدیک خونه مون که یه خورده دورتره. ما و آقا اسماعیل با هم بچه محل ایم. بین خونه هامون یه پیچ تاریخی قرار گرفته فقط!

خیلی وقت بود که میخواستم برم ببینمش. اون روز هم از جلوی محل کارش رد شدما، ولی باید خودمو میرسوندم یه جایی و میترسیدم اگه دیر برم به کارم نرسم. خیلی اتفاقی موقع برگشت به خونه دیدمش. آی خوشحال شدم.

ایشالاه یه روز این اوضاع پیچیده و بی تعارف بگم مسخره ای که توش گرفتار شدم تموم بشه و بیشتر ببینمش.

خدا حفظش کنه.

یکشنبه 27 مهر‌ماه سال 1393ساعت 02:09 ب.ظ | توسط جمال الدین کاظمی| 2 نظر|