میدانم اینجا متروک تر از آن است که بخواهد تریبونی باشد برای حرف های آدم!؛ اما هر چه هست و هر چه که میخواهد باشد، برای من مکانی است پر از خاطره ها، از لحظه های شیرین و تلخ زندگی ام. حتا همان مدتی که سکوت بود؛ و سکوت هم خاطره است، چون خودم میدانم که چه موقع ها سر زده ام و حتی نوشته ام و منتشر نکرده ام.

علی أی تقدیرٍ قصد کرده ام که بنویسم هر از چند گاهی مجددا! باشد دوباره حال و هوایی عوض کنم با نوشتن. که من از دنیای شما سه چیز را دوست میدارم: زن و عطر و نوشتن!

به دیدارم بیا هر شب،  

در این تنهاییِ تنها و تاریکِ خدا مانند  

دلم تنگ است ... 

بیا ای روشن! 

ای روشن تر از لبخند! 

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها، 

دلم تنگ است ... 

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه 

در این ایوان سرپوشیده، 

وین تالاب مالامال 

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها! 

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی 

بیا ای همگناهِ من! 

درین برزخ، 

بهشتم نیز و هم دوزخ، 

به دیدارم بیا ای همگناه! 

ای مهربان با من! 

که اینان زود می پوشند رو، در خواب های بی گناهی ها ...

و من میمانم و بیداد و بی خوابی.

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم.

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی؛ که میترسم تو را خورشید پندارند.

و میترسم همه از خواب برخیزند. و میترسم که چشم از خواب بردارند.

نمیخواهم ببیند هیچ کس ما را. نمیخواهم بداند هیچ کس ما را.

مهدی اخوان ثالث


دوشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1396ساعت 01:13 ب.ظ | توسط جمال الدین کاظمی| 5 نظر|